تبليغاتX
پنجره مخفی




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پنجره مخفی

پنجره هر گاه میتواند چشم اندازی به وقایع و همچنین دری به دنیایی متفاوت باشد

ناقوس این شهر تن را به صدا در می آورم

تا مـگر که آنـها بدانند این شهر زنـده اسـت

فکر می کـند.نفس می کـشد.عاشق می شود

و حتی می میرد

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/12ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط no leaf clover| |

وقتی صدایت در نمی آید ، یعنی داری زندگی میکنی.
او تورا یا تو اورا نمیدانم.
یعنی داری خاطرات را می سازی: از خوردن،چرت زدن،خواب دیدن
از خود درگیری های شبانه
از موسیقی شنیدن و سیگار کشیدن
از توی رخت خواب ماندن های قبل و بعد از خواب
از با خود حرف زدن های دیوانه وار
از زیر باران رفتن و خیس نشدن.خیال که خیس نمی کند
از این که به دیوانگی های خودت میخندی
از...
از....
از.....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/07ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط no leaf clover| |

تصور کن همه چیز داری و سپس خدا را به آن اضافه کن... اصلا چیزی حس میکنی؟
تصور کن پر از کمبود و نداشته هایی و خدا ناگهان به سراغت می آید... چه اندازه دلگرم میشوی؟

 

خدا برای ما مثل هسته ی میوه ایست که وقتی سیریم به راحتی دورش می اندازیم.
اما هنگامی که گرسنه ایم آنقدر آن را میمکیم که دیگر هیچ پس مانده ای به آن نمانده باشد.

 

لعنت به تو انسان که به گربه لقب "گربه صفت" داده ای...
لعنت به من.


پی نوشت:  گاهی وقت ها فکر می کنم جهنم همین جاست که زندگی می کنم و زندگی ام صحنه هایست که گاهی به جلوی چشمم می آیند.زمان و مکان ندارد،دوزخ و زندگی باهم اتفاق می افتند.
نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/19ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط no leaf clover| |

 

اولین باری که بوف کور را خواندم بچه بودم.صرفا مثلا وقتی شخص اول داستان در هنگام آمیزش نا خواسته چشم همسرش را کور میکرد از ریتم درام داستان و خشونتش خوشم می آمد.

چند سال بعد که بزرگتر شدم وقتی خواندمش به ماتی داستان بیشتر پی بردم.وقتی معشوقه او با لباسی حریر بافِ مشکی و توری مانند روی تخت خواب او جان داد ، اون هم بدون هیچ دلیلی و او مجبور شد بدن عریانش را با چاقوی دسته استخوانی تکه تکه کند که در چمدان جا شود... احساس همزاد پنداری بزرگی با نویسنده کردم.غم داستان با فلسفه ذهنم آشنا بود...

وقتی در سالیان اخیر برای بار سوم داستان را خواندم.پی بردم صادق هدایت یک قرن پیش داستان فرانک میلر هالیوودی ننوشته که راوی ،شخصیت ها را همین طور اضافه کند و بمیراند و آنها را به خاک بسپارد.همه این شخصیت های تنفر انگیز که به زور در خانه او رفت و آمد میکنند یا معشوقه اش که به سادگی زندگی اورا پس میستاند همگی میتوانند در ذهن انسان اتفاق بی افتند. مثل کسانی که به زور ِ دنیا در زندگیت وجود دارند یا به سادگی در فضای غم انگیز ذهنت می میرند و دور میشوند.
روزی یکی از دوستان حرفی شبیه این به من زد که من را به تمسخر وادار کرد، اما حالا باید به آن اعتراف کنم:  برخی از کتابهای صادق هدایت ، یا آهنگ های متالیکا یا فیلم های دیوید لینچ و ... را فقط به خاطر تنبلی نیست که نخوانده و نشنیده و ندیده ام ... بلکه مانده اند برای روز مبادا . برای روزی که اگر تنهایی بیشتر از این به سراغم آمد و اینها تمام شده باشند من می میرم و مثل آدم های دیگر این کره ی خاکی می شوم.

باز هم خیره شدم به عکست
باز هم نتوانستم پی ببرم ...
خداوند چه میخواسته بگوید

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/12ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط no leaf clover| |

طفل کوچکی به نام روح در من گمشده است

با ظاهری فریبنده و جملاتی حک شده بروی سیرتـش

او همراه با من بزرگ شد،مرا بهتر از من می شناسد و برای همین گمگشته است

هرکس از او خبری دارد

مارا هم خبر کند

این هم نشانی من:

 ... اصلا ولش کن

به او بگویید نابخشوده. خودش می داند ...


پی نوشت: منظورم از (روح) شخصی نبود . خیالاتی نشوید . اشخاص در ها را می بندند . برعکس ارواح . پشیمان می شوند

نوشته شده در شنبه 1390/02/24ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط no leaf clover| |

حرف های خسته . حرف های حقیقی

باد صدایش را میاورد.در حالی که نعره میکشد

در حالی که میخندد به احوال پریشانم . می بیند که چقدر عذاب آور است

میداند که زندگی کردن درد دارد.مثل خرامیدن در پسمانده ی دیگران،درد خفت

دردی که از عمق وجودت اشک را به چشمانت بیاورد. درد نفرت

تنفر از خود. تنفر از دنیایی که هفتاد درصد ثروتش دست معدود مردمانیست

کسانی هستند که با ضرب انگشتانشان . دیگران را در غم یا خفت می رقصانند

و دیگران هم به خود تلقین میکنند که ما هم میتوانیم جزئی از آنان باشیم.دنیای دروغ

زندگی در دنیایی که هر روز به صورت خود در آینه تف میکنم . و اما ... چیزی حس نمیکنم

چرا که اویی که میبینم من نیستم.شاید او دنیایی بهتر داشته باشد

گره از پیشانیم باز نمی شود . تا وقتی که بپذیرد این موجودیت بیش از یک منی نیست

تا بپذیرد غرق شده ام در لجن . تا بپذیرد مرگ آزادیست ، آزادی بسیار ترسناک

مگر غیر از این است که میگویند زندگی پاک نیست و نباید به آن دل بست؟ . پس چرا؟

چرا به نفس ستیزان پرخاش میکنند؟. چرا مرگ پرستان را افسرده می نامند؟

خدا وارثانت را ببین. خون گریه کن

چه کسی گفته تو در بالایی؟ مگر غیر از این است که تو خدای فقرا و بخت برگشته ها هستی؟

تو مردمانت را به پایین میکشی تا به یادت باشند. پس تو در زمینی، نه آسمان ها

گندی که بندگانت با دین و سیاست و قدرت به دنیایت زدند. کسی غیر از تو نمی تواند جم کند

پس حالا به حالم ضجه بزن. چرا که من همچنان غرق هستم در لجن

صدایم را سوار بر باد میکنم ، که شاید صدای من هم به تو رسید

که ای شبدر مرا در آغوشت کش و روحم را در بر بگیر . که آغوشت زنجیر دنیاست برای منِ زندانی

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/01ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط no leaf clover| |

 خیلی کم لطف شده ای، گذشتگان بیشتر به این دیدگان خیس نظر می داشتی

 روزهای هستیٍ من با سوز های سرد سپری شد ولی نیامدی

 تمام تلاش هایت هم مثل ماه نفس ات پشت ابر پنهان بود و من میدیدم

دیگر بوی دستانی که اشک از رُخم پاک کرد دارد از یادم میرود

 روح.فکر.جسم      بیاید دعا کنیم او بی آید،جایش خیلی خالیـــست

هر روز دست بر جیب آن کاپشن رو سیاه میکنم و بیرونش میکشم ،...

میبوسم و در سر جایش می گذارم.دیگر میترسم در دست نگه دارمش

بعد از گذشت ماه ها...حالا فهمیدم زمانی که میخواستم خود را از بیخودی نجات دهم

نمیدانستم که خودکشی چیست.خودکشی اینست که با شنیدن هر صدایی

با دیدن هر چهره ای ، با احساس کردن هر گرمایی. شعله از قلبت زبانه بکشد...

و تو بر حال خود بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی

 گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی


پی نوشت: مهر قلبمم در دستان شب پرستشان است .خورشید تاریکی ها پشت چشم های غم پرستشان است.همچنان غم و نفرت در دلم پرورش میابد و همچنان ستاره های شبهایم یخی اند  

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط no leaf clover| |

I’m the bad . standard deal

Show the card , bring it on ,Break the seal

Ladies and gentleman

Step right see the man

!Who bought the truth!

 

Swing the noose again

Pierce the apple skin

A bit more than you need

You’re choking on a bad seed

On a bad seed

 

Let it on,load up confess

 Care so in the mercy

Cat is out,drop through the sky

 

AND NOW, What you’ve all been waiting for

We give you he who suffers the truth

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1389/11/29ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط no leaf clover| |

آدم...

آه و دم. همین درست است.

آه از این دمی که درسینه ای اندرزگونه اسیر گشته.

 

 

نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط no leaf clover| |

گلایه ای نیست . اینجا همه شبیه هم اند.

حتی سگ گله همدست گرگ است

دوستی در کنار خود نمی بینم ...

از همه چیز متنفرم.

فقط نمی فهمم چرا مانده ام؟

آه  از آن زمان که نوبت فریاد های من فرا برسد...

 

در این زمانه ی بی های و هوی   لال پرست

خوشا به حال هرزه علف های قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/09/28ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط no leaf clover| |


Design By : Night Skin