پنجره مخفی
پنجره هر گاه میتواند چشم اندازی به وقایع و همچنین دری به دنیایی متفاوت باشد
تا مـگر که آنـها بدانند این شهر زنـده اسـت فکر می کـند.نفس می کـشد.عاشق می شود و حتی می میرد خدا برای ما مثل هسته ی میوه ایست که وقتی سیریم به راحتی دورش می اندازیم. لعنت به تو انسان که به گربه لقب "گربه صفت" داده ای...
اولین باری که بوف کور را خواندم بچه بودم.صرفا مثلا وقتی شخص اول داستان در هنگام آمیزش نا خواسته چشم همسرش را کور میکرد از ریتم درام داستان و خشونتش خوشم می آمد. چند سال بعد که بزرگتر شدم وقتی خواندمش به ماتی داستان بیشتر پی بردم.وقتی معشوقه او با لباسی حریر بافِ مشکی و توری مانند روی تخت خواب او جان داد ، اون هم بدون هیچ دلیلی و او مجبور شد بدن عریانش را با چاقوی دسته استخوانی تکه تکه کند که در چمدان جا شود... احساس همزاد پنداری بزرگی با نویسنده کردم.غم داستان با فلسفه ذهنم آشنا بود... وقتی در سالیان اخیر برای بار سوم داستان را خواندم.پی بردم صادق هدایت یک قرن پیش داستان فرانک میلر هالیوودی ننوشته که راوی ،شخصیت ها را همین طور اضافه کند و بمیراند و آنها را به خاک بسپارد.همه این شخصیت های تنفر انگیز که به زور در خانه او رفت و آمد میکنند یا معشوقه اش که به سادگی زندگی اورا پس میستاند همگی میتوانند در ذهن انسان اتفاق بی افتند. مثل کسانی که به زور ِ دنیا در زندگیت وجود دارند یا به سادگی در فضای غم انگیز ذهنت می میرند و دور میشوند.
باز هم خیره شدم به عکست با ظاهری فریبنده و جملاتی حک شده بروی سیرتـش او همراه با من بزرگ شد،مرا بهتر از من می شناسد و برای همین گمگشته است هرکس از او خبری دارد مارا هم خبر کند این هم نشانی من: ... اصلا ولش کن به او بگویید نابخشوده. خودش می داند ...
پی نوشت: منظورم از (روح) شخصی نبود . خیالاتی نشوید . اشخاص در ها را می بندند . برعکس ارواح . پشیمان می شوند حرف های خسته . حرف های حقیقی باد صدایش را میاورد.در حالی که نعره میکشد در حالی که میخندد به احوال پریشانم . می بیند که چقدر عذاب آور است میداند که زندگی کردن درد دارد.مثل خرامیدن در پسمانده ی دیگران،درد خفت دردی که از عمق وجودت اشک را به چشمانت بیاورد. درد نفرت تنفر از خود. تنفر از دنیایی که هفتاد درصد ثروتش دست معدود مردمانیست کسانی هستند که با ضرب انگشتانشان . دیگران را در غم یا خفت می رقصانند و دیگران هم به خود تلقین میکنند که ما هم میتوانیم جزئی از آنان باشیم.دنیای دروغ زندگی در دنیایی که هر روز به صورت خود در آینه تف میکنم . و اما ... چیزی حس نمیکنم چرا که اویی که میبینم من نیستم.شاید او دنیایی بهتر داشته باشد گره از پیشانیم باز نمی شود . تا وقتی که بپذیرد این موجودیت بیش از یک منی نیست تا بپذیرد غرق شده ام در لجن . تا بپذیرد مرگ آزادیست ، آزادی بسیار ترسناک مگر غیر از این است که میگویند زندگی پاک نیست و نباید به آن دل بست؟ . پس چرا؟ چرا به نفس ستیزان پرخاش میکنند؟. چرا مرگ پرستان را افسرده می نامند؟ خدا وارثانت را ببین. خون گریه کن چه کسی گفته تو در بالایی؟ مگر غیر از این است که تو خدای فقرا و بخت برگشته ها هستی؟ تو مردمانت را به پایین میکشی تا به یادت باشند. پس تو در زمینی، نه آسمان ها گندی که بندگانت با دین و سیاست و قدرت به دنیایت زدند. کسی غیر از تو نمی تواند جم کند پس حالا به حالم ضجه بزن. چرا که من همچنان غرق هستم در لجن صدایم را سوار بر باد میکنم ، که شاید صدای من هم به تو رسید که ای شبدر مرا در آغوشت کش و روحم را در بر بگیر . که آغوشت زنجیر دنیاست برای منِ زندانی روزهای هستیٍ من با سوز های سرد سپری شد ولی نیامدی تمام تلاش هایت هم مثل ماه نفس ات پشت ابر پنهان بود و من میدیدم دیگر بوی دستانی که اشک از رُخم پاک کرد دارد از یادم میرود روح.فکر.جسم بیاید دعا کنیم او بی آید،جایش خیلی خالیـــست هر روز دست بر جیب آن کاپشن رو سیاه میکنم و بیرونش میکشم ،... میبوسم و در سر جایش می گذارم.دیگر میترسم در دست نگه دارمش بعد از گذشت ماه ها...حالا فهمیدم زمانی که میخواستم خود را از بیخودی نجات دهم نمیدانستم که خودکشی چیست.خودکشی اینست که با شنیدن هر صدایی با دیدن هر چهره ای ، با احساس کردن هر گرمایی. شعله از قلبت زبانه بکشد... و تو بر حال خود بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی بخندی گریه کنی
پی نوشت: مهر قلبمم در دستان شب پرستشان است .خورشید تاریکی ها پشت چشم های غم پرستشان است.همچنان غم و نفرت در دلم پرورش میابد و همچنان ستاره های شبهایم یخی اند I’m the bad . standard deal Show the card , bring it on ,Break the seal Ladies and gentleman Step right see the man !Who bought the truth! Swing the noose again Pierce the apple skin A bit more than you need You’re choking on a bad seed On a bad seed Let it on,load up confess Care so in the mercy Cat is out,drop through the sky AND NOW, What you’ve all been waiting for We give you he who suffers the truth آه و دم. همین درست است. آه از این دمی که درسینه ای اندرزگونه اسیر گشته. حتی سگ گله همدست گرگ است دوستی در کنار خود نمی بینم ... از همه چیز متنفرم. فقط نمی فهمم چرا مانده ام؟ آه از آن زمان که نوبت فریاد های من فرا برسد... در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال هرزه علف های قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست 
او تورا یا تو اورا نمیدانم.
یعنی داری خاطرات را می سازی: از خوردن،چرت زدن،خواب دیدن
از خود درگیری های شبانه
از موسیقی شنیدن و سیگار کشیدن
از توی رخت خواب ماندن های قبل و بعد از خواب
از با خود حرف زدن های دیوانه وار
از زیر باران رفتن و خیس نشدن.خیال که خیس نمی کند
از این که به دیوانگی های خودت میخندی
از...
از....
از.....

تصور کن پر از کمبود و نداشته هایی و خدا ناگهان به سراغت می آید... چه اندازه دلگرم میشوی؟
اما هنگامی که گرسنه ایم آنقدر آن را میمکیم که دیگر هیچ پس مانده ای به آن نمانده باشد.
لعنت به من.
پی نوشت: گاهی وقت ها فکر می کنم جهنم همین جاست که زندگی می کنم و زندگی ام صحنه هایست که گاهی به جلوی چشمم می آیند.زمان و مکان ندارد،دوزخ و زندگی باهم اتفاق می افتند.
روزی یکی از دوستان حرفی شبیه این به من زد که من را به تمسخر وادار کرد، اما حالا باید به آن اعتراف کنم: برخی از کتابهای صادق هدایت ، یا آهنگ های متالیکا یا فیلم های دیوید لینچ و ... را فقط به خاطر تنبلی نیست که نخوانده و نشنیده و ندیده ام ... بلکه مانده اند برای روز مبادا . برای روزی که اگر تنهایی بیشتر از این به سراغم آمد و اینها تمام شده باشند من می میرم و مثل آدم های دیگر این کره ی خاکی می شوم.
باز هم نتوانستم پی ببرم ...
خداوند چه میخواسته بگوید




ادامه مطلب


| Design By : Night Skin |

